تبليغاتX
حقیقت زندگی
حقیقت ، تلخترین شیرینی زندگی

 

دنیا را همانطور که هست ببین نه آنطور که دوست داری

چون خیلی زود بهت حالی میکنه که چقدر در اشتباهی !

نگران نباش ... به اون بدیها هم که فکرش را می کنی نیست.


می دونی؟!!

اگه میخوای دنیات زیبا بشه ...

اگه میخوای همه چیز در اون ارزش پیدا کنه..

اگه میخوای به آرامش برسی...

باید خدا را در آن وارد کنی !

 

 

البته ، خدا در اون هست...

بهتره بگم ، باید خدا را در اون ببینی !

 

" خداوند پاسخ همه ی سوالهاست "

 


بطوری که از بودن در اون شگفت زده میشی !!


مثل بو کردن یک گل ...

 


 نگاه کردن به پرواز یک پرنده ....

 

 

 

 گوش سپردن به آواز رود ...

 

 

 دل سپردن به دریا....

 

 leul79dwtx0c8lzt99sw.gif

 

 همراه شدن در رقص باد با ابرها...

 

 

چهچه ی مستانه قناری کوچک...

 

 

 

غوطه خوردن در آبی آسمان...

 

 

 

. . . . . . . .  

 

و هزاران نشانه ی دیگر که عشق را به قلبت جاری میکند!

 

  آری ... شادمانی در یک قدمی توست !!


فقط باید چشمها را باز کنی و خوب ببینی !

 


پی نوشت : خداجونم شکرت....به تو که فکر میکنم چه حال خوبی دارم!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط شکیبا
 

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین

حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان 

تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان

 می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید

 باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل

 در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم

آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از

آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار

اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه

انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای

بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه

اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در

 صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار

 خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟»

مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی

 صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا

مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم.

نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون

این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد

که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:«

راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم:

واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این

 اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از

 صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود.

 کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم

 بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت

 یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم

 و تفسیر کنیم .

آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط شکیبا
 

امام رضا ... دلم برات تنگ شده...

حال و هوای حرمت ... کبوترهات.... صحن بزرگ و  رفت و آمد زائرانت...

دم سحرت .... صف های نماز .... ایوون طلا... صحن آزادی

مناره هات.... آوای نقاره هات..دم طلوع و غروب...

کفشداری هات... خدام با صفات ...

عطر عود و یاس .... گلهای بالا ی ضریح ...

زمزمه ی مناجات ها.... صدای روضه خوان هات... نوحه و اشکها

ضریح قشنگت .... آئینه کاریها.... مرمر سبزت..

خودت .... خودت ..... و اون لبخند قشنگت...

اون نگاه مهمون نوازت .... و اون آغوش بازت...

 

دوباره قسمتم کن.

 

السلام علیک یا امام الغربا .. یا امام رضا!

 

 

 

امام رضا علیه السّلام به ریّان بن شبیب فرمود: 

اگر تو را خوشحال مى كند كه در درجات والاى بهشت با ما باشى

پس در اندوه ما غمگین باش و در شادى ما خوشحال باش .

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط شکیبا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط شکیبا
 

در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد

و برای این که واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد .


بعضی از بازرگانان، نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از

کنار تخته سنگ می‌گذشتند و بسیاری هم غرولند می‌کردند که این چه

شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه ای است .

با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی‌داشت.


نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش

بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که

 بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد،

 ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد

و در آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یاداشت نوشته بود :

«هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.»

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

 شما چقدر از سختی تخته سنگ های پیش رویتان

برای پیشرفت استفاده می‌کنید؟ 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط شکیبا
 

سال 1230 :

(مرد):دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم....

زن:حاج آقا .... يه غلطي كرد شما ببخشيد! نا محرم كه خونمون نبود.

حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!

مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد
 
بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش... 

بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه
 
و دختر گناهکارشو مي بخشه.
 

سال 1280

مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات
 
درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني.
 
تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن
 
 ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد.
 
ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...

مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت
 
آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه
 
و دختر گناهکارشو مي بخشه !!
 

سال1330

مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري
 
دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟
 
شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...

زن: آقا،ترو خدا خودتونو کنترل کنين.خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ..

مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا
 
نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم
 
که خودت کيف کوني...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه
 
و دختر گناهکارشو مي بخشه !!!


سال1380

مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که
 
نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي
 
بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟
 
مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...

زن: اي آقا.خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين(شما بخونيد اکثرا).

مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که
 
تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
 

سال ۱۳۹۰   

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن.
 
لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر
 
مي شه آ ... مامي.باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه
 
و باباي گناهکارشو مي بخشه !!
 

پی نوشت۱:صد هزار مرتبه خدا را شکر که بازم، چهار چوب خونواده برقرار میمونه و گر نه ...

پی نوشت۲: نرگس جون کجایی ؟؟؟!!!!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط شکیبا

 

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است : 

 
دسته اول : آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده ی  آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست

که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

 
دسته دوم : آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی

واگذاشته‌اند.بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار.هرگز به چشم نمی‌آیند.مرده وزنده‌ شان یکی است.

 

 

 
دسته سوم : آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند

ودر نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند.

دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

 
دسته چهارم : آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم

حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک

می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند.

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در

برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. 

سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم

و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم.

شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط شکیبا

 

به آنهایی فکرکن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند: روز خوبی داشته باشی؛

                                                          و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند : مامان زود برگرد ؛

                                             واکنون نشسته اند و هنوز انتظار میکشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند

و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

 

به افرادی فکر کن که برسر موضوعات پوچ و احمقانه روبه روی هم ایستادند

وبعد غرورشان مانع از عذرخواهی شد 

                              وحالا دیگر روزنه ای برای بازگشت وجود ندارد.

 

من برای تمام  بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند  که :

این آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند؛ واکنون دلتنگ رفتگان

خود نشسته اند گریه میکنم ......

 

به افراد دوروبر خود فکر کنید؛

                                 به کسانی که بیش از همه دوست شان دارید!!

 

 فرصت را برای طلب بخشش مغتنم شمارید؛

                            در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

 

قدر لحظات خود را بدانید.

زیرا اگر دیگر آنها نباشند؛ برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود.

دیروز گذشته است.... آینده ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه حال.... تنها فرصتی است که داری !!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط شکیبا

 

 

امام صادق(ع): دوست من کسی است که عیوب مرا به من هدیه کند.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط شکیبا

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود وليک به خون جگر شود

خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود

اي جان حديث ما بر دلدار بازگو
ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کيمياي مهر تو زر گشت روي من
آري به يمن لطف شما خاک زر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب
يا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غير حسن ببايد که تا کسي
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

اين سرکشي که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط شکیبا

 

يكي به چشمش آمد كه يك خيك روغن روي آب شط دارد مي رود.

پريد توي آب كه بگيردش. آب موج مي زد و هي دور مي شد.

 هي دور مي شد.  گفتند خب ولش كن . گفت من ول كرده ام.

اين ول نمي كند...... نگو خرس بود نه خيك.

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com 

 

حال ، حكايت شيطان است كه گير ما افتاده است.

بچه شيطان ها مي گويند ولش كن خب.

مي گويد من ول مي كنم، اين نا جنس ها ول نمي كنند.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط شکیبا

 

" بچه به دنیا آمد !!! "

بچه..... به .. دنیا...... آمد....

پرستار گفت.... من گفتم...... همه گفتند !!!

اما کسی نفهمید چه راز پر عظمتی پشت این جمله است!!

هیچکس نفهمید.

فقط همه شاد بودند.... شاد شاد!!

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط شکیبا
 

غنچه با لبخند
                  می گويد تماشايم کنيد!


 گل،بتابد چهره،همچون چلچراغ:
                                         يک نظر در روی زيبايم کنيد

سرو ناز 
       سر خوش و طناز- می بالد به خويش:
                                          گوشه چشمی به بالايم کنيد!


باد نجوا ميکند در گوش برگ:
                   سر در آغوش گلی دارم،کنار چتر بيد،
                                                راه دوری نيست پيدايم کنيد!

آب میگوید:     
        زاری ام را بشنويد!
                        گوش بر آوای غم هايم کنيد!


پشت پرده باغ .....اما....در هراس:
                                   باز، پاييز است و در راهند آن دژخيم و داس.


 سنگ ها حرف هايی ميزنند
                                 گوش کن....
                                              خاموش ها گوياترند!


 از در و ديوار می بارد سخن.
                                     تا کجا دريابد آن را جان من.


 در خموشی های من فريادهاست.
                                         آن که دريابد چه ميگويم کجاست؟


آشنايی با زبان بی زبانانی چو ما ، دشوار نيست

 چشم و گوشی هست مردم را دريغ
                                   گوش ها.... هشيار نه..
                                                     چشم ها بيدار نيست!

                                                          "فریدون مشیری"

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط شکیبا
 
 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط شکیبا
عاشق هم باشید اما عشق را به بندی بر پای یکدیگر بدل نکنید   

بگذارید تا عشق دریائی باشد خروشان در میان

 سواحل ارواحتان ....

با هم بخوانید و پای کوبی کنید و شاد باشید

اما حریم تنهائی یکدیگر را پاس بدارید

که تارهای عود از هم جدایند گرچه یک نغمه را می نوازند.

دل هایتان را به هم بسپارید نه آزادی تان را.....

در کنار هم بایستید اما نه چنان نزدیک ...

که ستون های معبد دور از هم پا برجایند

و درخت بلوط و سپیدار زیر سایه هم رشد نمیکنند ..!!

 

                                                    "جبران خلیل جبران"

به قول نرگس جون :

پی نوشت ۱ : اصلا" قبول ندارم چون این دیگه عشق نیست و  میشه دوستی !

پی نوشت  ۲ : یه دلیل علمی ـ کلمه " عشق " در اصل از ماده " عشقه‏ " است ، و " عشقه " نام گیاهی است که در فارسی به آن " پیچک " می‏گویند که به هر چیز برسد دور آن می‏پیچد ، مثلا وقتی به یک گیاه دیگر می‏رسد دور آن چنان می‏پیچد که آن را تقریبا محدود و محصور می‏کند و در اختیار خودش قرار می‏دهد.

پی نوشت ۳ : نرگس جون راست میگه ... چه لذت بخشه پی نوشت نوشتن.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط شکیبا
 
چوپاني گله را به صحرا برد . به درخت گردوي تنومندي رسيد.

از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شدکه ناگهان گردباد سختي
 
درگرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي
 
آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد
 
و دست و پايش بشكند. در حال ، مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:

اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.

قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد
 
و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.

گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره
 
از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.

نصف گله را به تو مي دهم و نصف هم براي خودم...

قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:

اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟

آنها را خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم
 
نصف گله را به تو مي دهم. وقتي كمي پايين تر آمد گفت:

بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو،
 
پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد
 
و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟

ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.

                                               "كتاب كوچه احمد شاملو "

                                   


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط شکیبا

 

مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کی سائلی بود

بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

این فال را دو روز پیش واسه یه مطلبی گرفتم.

یه جورایی حافظ هم عذز منو خواسته....

برام جالب بود.


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط شکیبا

 

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.


او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى

آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.


آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن

با حروف طلایى نوشته شده بود:

          « من آدم تاثیرگذارى هستم.»


سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند

این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.


آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که

در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال

 کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته

گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.


یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود

رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد

و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:

ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون

بروید، کسى را پیدا کنید وازاو با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.


مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان

زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر

نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند. رییس ابتدا خیلى متعجب شد !

آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او

اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.


رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى

یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او

داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى

 قدردانى کنید.


مدیر جوان به رییسش گفت : پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت

که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم

روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.

 
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١
۴ ساله‌اش نشست

و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم

که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر

 نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟

او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!

سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:

                              «من آدم تاثیرگذارى هستم.»

سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله

آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم،

 به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم.

من می‌خواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى

 شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات

 که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است،

 سر تو فریاد می‌کشم. امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که

چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار

بوده‌اى. تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید.تو فرزند

خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.


پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد.

 نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. 

به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:

پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى

تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و

از شما خواستم مرا ببخشید. من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید،

خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد.

نامه‌ام بالا در اتاقم است..  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش

را پیدا کرد. فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود.

او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد وطورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند

که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.


مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد...

یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى

او تاثیرگذار بوده‌اند. و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:

 

            « انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »

 

      همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.


               یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم می‌توان فرستاد!

 

  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

    من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر

    گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.

                     پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید. 

                                     9zpgd5gb8e7x7qn5cs6.jpg


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط شکیبا

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/5/51/Mandarin.duck.arp.jpg

"بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب" 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط شکیبا

 

سال ۶۲_۶۳ یود . سال اول ازدواجمان ، خوزستان بودیم .

اهواز زندگی می کردیم.

بهترین سال زندگیم که هیچوقت فراموش نمی کنم.

تفریحمان ،

    گشت و گذار در مناطق جنگی که به تازگی آزاد شده، بود.

یادمه یک روز جمعه  بساط نهار را گذاشتیم توی ماشین و راه افتادیم.

اول ، دشت عباس .... زیباترین دشتی که به عمرم دیده ام.

با اینکه  سایه جنگ را بر سر داشت ، سرسبز و خواستنی بود.

سوسنگرد ... که دیواره های سوراخ سوراخ شده از گلوله و

ترکش خمپاره اش ، چشمها را به اشک می نشاند.

بستان ....که جاده های آن هنوز محل رفت و آمد تانک و

خودروهای رزمی بود.

کمی بالاتر...

  روستای متروکه ای  که بدست دشمن  ویران شده بود.

و بیرون روستا ، گور دست جمعی زنان آن ، که مورد هجوم

بعثی های نا مرد قرار گرفته و کشته شده بودند.

و بعد از گذشتن از بیابانی پر از ترکش گلوله ، پوتین های پاره ،

قوطی های کنسرو  و حتی... خمپاره های عمل نکرده.....

 می رسیدیم به هویزه ...

....این مشهد پر برکت جوانان غیوری همچو شهید علم الهدی...

و ویترین کوچکی که کار یک موزه ی بزرگ جنگی را می کرد.

ویترینی از کلاه های نظامی سوراخ شده که نتوانسته بود

سرهای نازنینش را محافظت کند.

لباسهای عزیزانمان که به خون پاکشان آغشته  بود.

وچیزهای دیگری که عظمت این پیکارمعنوی را به نمایش گداشته

بود و فریاد می کرد که اینجا قبله گاه عشق است تا قتلگاه !!

  . . . . . .

آنها ، که آسمانی شدند

                        و معشوق را یافتند 

                                       و بارگاهش را جایگاه خود کردند.

و ما ....

     که ماندیم و زمینی شدیم و رنج بودن را به دوش کشیدیم....

                                                                          "شهره"

 


نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط شکیبا
درباره وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم
ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا..

=====================

آنجا که حقیقت نباشد همه چیز پست و زشت و مبتذل است.


=====================

چهل و پنج سال عمر از خدا گرفتم اما انگار تازه به دنیا اومدم. نمی دونم تو این همه سال چیکار میکردم. دارم روش فکر میکنم... شما چطور؟!!!(آذرماه 1387)

=====================

به نظر میاد بعد از سالها تلاش بصورت چشمه ای از دل سخت سنگ بیرون اومده و جاری شده ام.

=====================

عشق مانند شن روان است، اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید، به آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند. همچنان که شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست

====================

مطلب طاعت وپیمان وصلاح ازمن مست

که به پیمانه کشی شهره شدم روزالست

من همان دم که وضوساختم ازچشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه هست

می بده تا دهم از آگهی از سر قضا

که بروی که شدم عاشق واز بوی که مست

کمر کوه کم است از کمر مور اینجا

نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست

بجزآن نرگس مستانه که چشمش مرساد

زیراین طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر

چمن آرای جهان خوشترازاین غنچه نبست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تواش نیست بجزباده بدست

"حافظ"

=======================

با تو هستم ای قلم !
با تو ای همزاد و ای همراه من
سرنوشت هر دومان حیران بازیهای زشت سرنوشت
شعرهایم را نوشتی دست خوش
اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟!!

آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin