سفری آغاز شد.
سیاحتی در سرزمین نور و نوا ....
نوری که تا ابدیت فروزان است
و نوایی که ماندگار روزگاران شد !
تو سفر کردی به دیاری که رد پای عشق سالهاست در آن بر جای مانده
و همیشه ی دوران عاشقان را به خود میخواند .
تو مسافر شهری شدی که ردِ قرمز بودن در آن جاری است ...
و سکوت پر رمز و راز آن، حکایت پرواز چکاوک هاست ...
تو به سرزمین روشنایی سفر کردی و من چشم انتظار آمدنت ....
لحظه ها را می شمارم تا بازگردی ...
و در کوله بارت قطعه ای از خورشید را برایم به ارمغان بیاوری ...
قطعه ای از نور..... نور دعا ..... نور خدا .....
" شهره "

دو موج پاکی و راستی
از دو دریای وفا و صفا
به فرمان یزدان به هم میرسند
وهزاران دُر شادی و گوهر شادمانی نثار ساحل نشینان بزم خویش می نمایند.
زیبنده است ماهتاب وجود شما بر این بزم پرتو افکن باشد.

این متن کارت جشن عقدمون بود.
همیشه متنش منو یاد حضرت علی و فاطمه (علیهما السلام )
می انداخت. خدا را شکر با الگو گیری از زندگی این دو بزرگ
تونستیم زندگی خوبی را برای خودمون و بچه هامون مهیا کنیم.
خدایا شکرت


آخرین شب سفرمون بود . از کربلا بر میگشتیم بغداد.
مدیر کاروان گفت اگه خسته نیستید بریم کاظمین واسه زیارت یا
بذاریم فردا قبل از حرکت؟
همه گفتند : هم حالا بریم و هم فردا قبل از حرکت !
آخه معلوم نبود دیگه کی بشه توفیق زیارت را پیدا کنیم.
رسیدیم کاظمین .....
در انتهای خیابانی، حرمین الشریفین قرار داره و
همین طور که میدونید باید این خیابان را پیاده طی کنیم .
اون روز آنجا حال و هوای غریبی داشت ..
غروب بود و صدای اذان مغرب به گوش میرسید.
با عجله خودمون را به حرم رساندیم.
بعد از زیارت ، مدتی توی حیاط ایستادم ...
به حرم ... به جفت گنبدی که به هم چسبیده بود ...
به حال و هوای با صفای اونجا ...
و به زائران آن بارگاه پر برکت نگاه میکردم.
چیز عجیبی توجه ام را جالب کرد .
اضطراب و آشفتگی خاصی بر فضا حاکم شده بود.
چند نفر از مردم با اسلحه سعی میکردند که زائران را به بیرون
از حرم هدایت کنند. .....اما من مجبور بودم بمونم.
چند بار گفت: نا امنه ، لطفا"خارج شوید.
گفتم : با همراهانم زیر این ساعت وعده کرده ایم و نمی تونم بیرون برم.
اجازه داد بمانم. پرسیدم اتفاقی افتاده ؟؟ گفت : امروز سربازان مقتدا صدر
به ارتش آمریکایی ها حمله کرده اند و حالا معلوم نیست اینجا چه
اتفاقی بیفته. کاظمین منطقه ی شیعه نشین بغداد است
و دشمن عصبانیت های خودش را اینجا تلافی میکنه.
مضطرب به طرف حرم راه افتادم تا بقیه ی را خبر کنم.
همه با وحشت و عجله حیاط را خالی می کردند.
وقتی از در حرم خارج شدیم نور خیره کننده ای همه جا را گرفته بود .
تا دقت کردم دیدم نور افکن تانکهای آمریکایی است که تمام فضا را
مثل روز روشن کرده بود.
دقیق نمیدونم .. شاید ده تا تانک و صدها نفر سرباز تا دندان مسلح
آمریکایی کل اون خیابون را اشغال کرده بودند .
تمام مغازه ها بسته و برق رفته بود.
با خواندن ایه الکرسی سعی کردیم از میون سربازها رد بشیم.
کوچکترین حرکت مشکوکی کافی بود تا اونها شلیک کنند.
همین طور که بعدا" فهمیدیم اون شب تعدادی دستگیر
و عده ای نیز شهید شده بودند.
اون شب برای من شب عجیبی بود .....
شبی که درک کردم حضور بیگانه در خانه یعنی چه !!!
زندگی معنا داراست و هستی بی هدف نیست.
ما نه زاییده اتفاق هستیم و نه به عدم باز میگردیم.
وجود انسان تنها به این جسم بیولوژیکی محدود نمی شود و ویژگی ضمیر آگاهش
آن گونه است که نمی توان او را صرفاً حاصل فعل و انفعالات شیمیایی
سلولهای عصبی دانست.
در اصل یک ارگانیزم ملکوتی است که با روان خاکی در هم آمیخته
و یک ارگانیزم روحی -- روانی را تشکیل داده.
" عالم هستی معنی دار است. "
هر ذره ای در عالم هستی حیات دارد؛ زیرا مدام در حال حرکت و تحول است.
هیچ چیز بی دلیل و بدون هدف نیست و هر ذره ولو ناچیز مبدئی معین؛ وظیفه ای
مشخص و سرانجامی خاص دارد.
انسان همانند دیگر موجودات مسئول در عالم هستی باید سیر کمال معنوی اش را
تحقق بخشد و در این امر مسئولیت مستقیم دارد.
سیر کمال، فرآیند رسیدن به پختگی یا کمال معنوی است وشامل مراحل بسیاری است.
حقا کزین غمان برسد مژده ی امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:
1- ثروت، بدون زحمت
2- لذت، بدون وجدان
3- دانش، بدون شخصیت
4- تجارت، بدون اخلاق
5- علم، بدون انسانیت
6- عبادت، بدون ایثار
7- سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت
و به نوه اش داد .
بلبلی شیفته می گفت به گل
که جمال تو چراغ چمن است
گفت امروز که زیبا و خوشم
رخ من شاهد هر انجمن است
چون که فردا شد و پژمرده شدم
کیست آن کس که هوا خواه من است؟
به تن این پیرهن دلکش من
چو گه شام بیایی کفن است
حرف امروز چه گویی فرداست
که تو را بر گل دیگروطن است
همه جا بوی خوش و روی نکوست
همه جا سرو و گل و یاسمن است
عشق آن است که در دل گنجد
سخن است آن که همی بر دهن است
بهر معشوقه بمیرد عاشق
کار باید ،سخن است این ،سخن است
می شناسیم حقیقت زمجاز
چون تو بسیار در این نارون است

پی نوشت :
بلبلان از روی گل مستند و ما از روی دوست دیگران از ساغر و ساقی و ما ازجام دوست
" دوست"
دنیا را همانطور که هست ببین نه آنطور که دوست داری
چون خیلی زود بهت حالی میکنه که چقدر در اشتباهی !
نگران نباش ... به اون بدیها هم که فکرش را می کنی نیست.
می دونی؟!!
اگه میخوای دنیات زیبا بشه ...
اگه میخوای همه چیز در اون ارزش پیدا کنه..
اگه میخوای به آرامش برسی...
باید خدا را در آن وارد کنی !

البته ، خدا در اون هست...
بهتره بگم ، باید خدا را در اون ببینی !
" خداوند پاسخ همه ی سوالهاست "
بطوری که از بودن در اون شگفت زده میشی !!
مثل بو کردن یک گل ...

نگاه کردن به پرواز یک پرنده ....

گوش سپردن به آواز رود ...

دل سپردن به دریا....
همراه شدن در رقص باد با ابرها...

چهچه ی مستانه قناری کوچک...
غوطه خوردن در آبی آسمان...

. . . . . . . .
و هزاران نشانه ی دیگر که عشق را به قلبت جاری میکند!
آری ... شادمانی در یک قدمی توست !!
فقط باید چشمها را باز کنی و خوب ببینی !
پی نوشت : خداجونم شکرت....به تو که فکر میکنم چه حال خوبی دارم!
انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. »
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین
حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان
تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان
میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید
باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل
در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم
آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از
آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار
اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه
انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای
بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه
اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در
صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار
خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟»
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی
صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا
مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم.
نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون
این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد
که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:«
راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم:
واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این
اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از
صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود.
کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم
بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت
یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم
و تفسیر کنیم .
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است!
امام رضا ... دلم برات تنگ شده...
حال و هوای حرمت ... کبوترهات.... صحن بزرگ و رفت و آمد زائرانت...
دم سحرت .... صف های نماز .... ایوون طلا... صحن آزادی
مناره هات.... آوای نقاره هات..دم طلوع و غروب...
کفشداری هات... خدام با صفات ...
عطر عود و یاس .... گلهای بالا ی ضریح ...
زمزمه ی مناجات ها.... صدای روضه خوان هات... نوحه و اشکها
ضریح قشنگت .... آئینه کاریها.... مرمر سبزت..
خودت .... خودت ..... و اون لبخند قشنگت...
اون نگاه مهمون نوازت .... و اون آغوش بازت...
دوباره قسمتم کن.
السلام علیک یا امام الغربا .. یا امام رضا!
امام رضا علیه السّلام به ریّان بن شبیب فرمود:
اگر تو را خوشحال مى كند كه در درجات والاى بهشت با ما باشى
پس در اندوه ما غمگین باش و در شادى ما خوشحال باش .


