دنیا را همانطور که هست ببین نه آنطور که دوست داری
چون خیلی زود بهت حالی میکنه که چقدر در اشتباهی !
نگران نباش ... به اون بدیها هم که فکرش را می کنی نیست.
می دونی؟!!
اگه میخوای دنیات زیبا بشه ...
اگه میخوای همه چیز در اون ارزش پیدا کنه..
اگه میخوای به آرامش برسی...
باید خدا را در آن وارد کنی !

البته ، خدا در اون هست...
بهتره بگم ، باید خدا را در اون ببینی !
" خداوند پاسخ همه ی سوالهاست "
بطوری که از بودن در اون شگفت زده میشی !!
مثل بو کردن یک گل ...

نگاه کردن به پرواز یک پرنده ....

گوش سپردن به آواز رود ...

دل سپردن به دریا....
همراه شدن در رقص باد با ابرها...

چهچه ی مستانه قناری کوچک...
غوطه خوردن در آبی آسمان...

. . . . . . . .
و هزاران نشانه ی دیگر که عشق را به قلبت جاری میکند!
آری ... شادمانی در یک قدمی توست !!
فقط باید چشمها را باز کنی و خوب ببینی !
پی نوشت : خداجونم شکرت....به تو که فکر میکنم چه حال خوبی دارم!
انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. »
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین
حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان
تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان
میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید
باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل
در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم
آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از
آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار
اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه
انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای
بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه
اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در
صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار
خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟»
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی
صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا
مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم.
نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون
این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد
که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:«
راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم:
واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این
اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از
صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود.
کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم
بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت
یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم
و تفسیر کنیم .
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است!
امام رضا ... دلم برات تنگ شده...
حال و هوای حرمت ... کبوترهات.... صحن بزرگ و رفت و آمد زائرانت...
دم سحرت .... صف های نماز .... ایوون طلا... صحن آزادی
مناره هات.... آوای نقاره هات..دم طلوع و غروب...
کفشداری هات... خدام با صفات ...
عطر عود و یاس .... گلهای بالا ی ضریح ...
زمزمه ی مناجات ها.... صدای روضه خوان هات... نوحه و اشکها
ضریح قشنگت .... آئینه کاریها.... مرمر سبزت..
خودت .... خودت ..... و اون لبخند قشنگت...
اون نگاه مهمون نوازت .... و اون آغوش بازت...
دوباره قسمتم کن.
السلام علیک یا امام الغربا .. یا امام رضا!
امام رضا علیه السّلام به ریّان بن شبیب فرمود:
اگر تو را خوشحال مى كند كه در درجات والاى بهشت با ما باشى
پس در اندوه ما غمگین باش و در شادى ما خوشحال باش .
در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد
و برای این که واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد .
بعضی از بازرگانان، نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از
کنار تخته سنگ میگذشتند و بسیاری هم غرولند میکردند که این چه
شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بیعرضه ای است .
با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمیداشت.
نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش
بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که
بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد،
ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد
و در آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یاداشت نوشته بود :
«هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.»
شما چقدر از سختی تخته سنگ های پیش رویتان
برای پیشرفت استفاده میکنید؟
سال 1230 :
(مرد):دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم....
زن:حاج آقا .... يه غلطي كرد شما ببخشيد! نا محرم كه خونمون نبود.
حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!
بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد.
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه
سال1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري
زن: آقا،ترو خدا خودتونو کنترل کنين.خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ..
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه
سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که
زن: اي آقا.خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين(شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که
سال ۱۳۹۰
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن.
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه

پی نوشت۱:صد هزار مرتبه خدا را شکر که بازم، چهار چوب خونواده برقرار میمونه و گر نه ...
پی نوشت۲: نرگس جون کجایی ؟؟؟!!!!
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :
عمده ی آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست
که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی
واگذاشتهاند.بیشخصیتاند و بیاعتبار.هرگز به چشم نمیآیند.مرده وزنده شان یکی است.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند
ودر نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند.
دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم
حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک
میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند.
ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در
برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود.
سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم
و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم.
شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
به آنهایی فکرکن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند: روز خوبی داشته باشی؛
و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند : مامان زود برگرد ؛
واکنون نشسته اند و هنوز انتظار میکشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
به افرادی فکر کن که برسر موضوعات پوچ و احمقانه روبه روی هم ایستادند
وبعد غرورشان مانع از عذرخواهی شد
وحالا دیگر روزنه ای برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
این آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند؛ واکنون دلتنگ رفتگان
خود نشسته اند گریه میکنم ......
به افراد دوروبر خود فکر کنید؛
به کسانی که بیش از همه دوست شان دارید!!
فرصت را برای طلب بخشش مغتنم شمارید؛
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
زیرا اگر دیگر آنها نباشند؛ برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود.
دیروز گذشته است.... آینده ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه حال.... تنها فرصتی است که داری !!

امام صادق(ع): دوست من کسی است که عیوب مرا به من هدیه کند.

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود وليک به خون جگر شود
خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تير دعا کردهام روان
باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود
اي جان حديث ما بر دلدار بازگو
ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کيمياي مهر تو زر گشت روي من
آري به يمن لطف شما خاک زر شود
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب
يا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسي
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سرکشي که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
يكي به چشمش آمد كه يك خيك روغن روي آب شط دارد مي رود.
پريد توي آب كه بگيردش. آب موج مي زد و هي دور مي شد.
هي دور مي شد. گفتند خب ولش كن . گفت من ول كرده ام.
اين ول نمي كند...... نگو خرس بود نه خيك.
حال ، حكايت شيطان است كه گير ما افتاده است.
بچه شيطان ها مي گويند ولش كن خب.
مي گويد من ول مي كنم، اين نا جنس ها ول نمي كنند.
" بچه به دنیا آمد !!! "
بچه..... به .. دنیا...... آمد....
پرستار گفت.... من گفتم...... همه گفتند !!!

اما کسی نفهمید چه راز پر عظمتی پشت این جمله است!!
هیچکس نفهمید.
فقط همه شاد بودند.... شاد شاد!!
غنچه با لبخند
می گويد تماشايم کنيد!
گل،بتابد چهره،همچون چلچراغ:
يک نظر در روی زيبايم کنيد
سرو ناز
سر خوش و طناز- می بالد به خويش:
گوشه چشمی به بالايم کنيد!
باد نجوا ميکند در گوش برگ:
سر در آغوش گلی دارم،کنار چتر بيد،
راه دوری نيست پيدايم کنيد!
زاری ام را بشنويد!
گوش بر آوای غم هايم کنيد!
پشت پرده باغ .....اما....در هراس:
باز، پاييز است و در راهند آن دژخيم و داس.
سنگ ها حرف هايی ميزنند
گوش کن....
خاموش ها گوياترند!
از در و ديوار می بارد سخن.
تا کجا دريابد آن را جان من.
در خموشی های من فريادهاست.
آن که دريابد چه ميگويم کجاست؟
آشنايی با زبان بی زبانانی چو ما ، دشوار نيست
چشم و گوشی هست مردم را دريغ
گوش ها.... هشيار نه..
چشم ها بيدار نيست!
"فریدون مشیری"
بگذارید تا عشق دریائی باشد خروشان در میان
سواحل ارواحتان ....
با هم بخوانید و پای کوبی کنید و شاد باشید
اما حریم تنهائی یکدیگر را پاس بدارید
که تارهای عود از هم جدایند گرچه یک نغمه را می نوازند.
دل هایتان را به هم بسپارید نه آزادی تان را.....
در کنار هم بایستید اما نه چنان نزدیک ...
که ستون های معبد دور از هم پا برجایند
و درخت بلوط و سپیدار زیر سایه هم رشد نمیکنند ..!!
"جبران خلیل جبران"

به قول نرگس جون :
پی نوشت ۱ : اصلا" قبول ندارم چون این دیگه عشق نیست و میشه دوستی !
پی نوشت ۲ : یه دلیل علمی ـ کلمه " عشق " در اصل از ماده " عشقه " است ، و " عشقه " نام گیاهی است که در فارسی به آن " پیچک " میگویند که به هر چیز برسد دور آن میپیچد ، مثلا وقتی به یک گیاه دیگر میرسد دور آن چنان میپیچد که آن را تقریبا محدود و محصور میکند و در اختیار خودش قرار میدهد.
پی نوشت ۳ : نرگس جون راست میگه ... چه لذت بخشه پی نوشت نوشتن.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شدکه ناگهان گردباد سختي
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره
نصف گله را به تو مي دهم و نصف هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنها را خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو،
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.
"كتاب كوچه احمد شاملو "

مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود
ز من ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود
هنر بیعیب حرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کی سائلی بود
بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکتهدان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

این فال را دو روز پیش واسه یه مطلبی گرفتم.
یه جورایی حافظ هم عذز منو خواسته....
برام جالب بود.
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى
آنها بر خودش را بازگو میکرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن
با حروف طلایى نوشته شده بود:
« من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند
این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که
در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال
کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته
گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود
رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد
و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:
ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون
بروید، کسى را پیدا کنید وازاو با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان
زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر
نبوغ کاریاش تحسین میکند. رییس ابتدا خیلى متعجب شد !
آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او
اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند.
رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى
یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او
داد و گفت:
لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرىقدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت : پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت
که
در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسمروبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست
و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم
که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر
نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. میتوانى تصور کنی؟
او فکر میکند که من یک نابغه هستم!
سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله
آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم،
به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم.
من میخواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى
شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات
که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است،
سر تو فریاد میکشم. امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که
چقدر برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار
بودهاى. تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید.تو فرزند
خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد.
نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید.
به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى
تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و
از شما خواستم مرا ببخشید. من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید،
خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد.
نامهام بالا در اتاقم است.. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش
را پیدا کرد. فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود.
او دیگر سر کارمندان غر نمیزد وطورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند
که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى شغلى کمک کرد...
یکى از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها در زندگى
او تاثیرگذار بودهاند. و به علاوه، بچههاى کلاس
، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد. »
همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید.
یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم میتوان فرستاد!
من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر
گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.
سال ۶۲_۶۳ یود . سال اول ازدواجمان ، خوزستان بودیم .
اهواز زندگی می کردیم.
بهترین سال زندگیم که هیچوقت فراموش نمی کنم.
تفریحمان ،
گشت و گذار در مناطق جنگی که به تازگی آزاد شده، بود.
یادمه یک روز جمعه بساط نهار را گذاشتیم توی ماشین و راه افتادیم.
اول ، دشت عباس .... زیباترین دشتی که به عمرم دیده ام.
با اینکه سایه جنگ را بر سر داشت ، سرسبز و خواستنی بود.
سوسنگرد ... که دیواره های سوراخ سوراخ شده از گلوله و
ترکش خمپاره اش ، چشمها را به اشک می نشاند.
بستان ....که جاده های آن هنوز محل رفت و آمد تانک و
خودروهای رزمی بود.
کمی بالاتر...
روستای متروکه ای که بدست دشمن ویران شده بود.
و بیرون روستا ، گور دست جمعی زنان آن ، که مورد هجوم
بعثی های نا مرد قرار گرفته و کشته شده بودند.
و بعد از گذشتن از بیابانی پر از ترکش گلوله ، پوتین های پاره ،
قوطی های کنسرو و حتی... خمپاره های عمل نکرده.....
می رسیدیم به هویزه ...
....این مشهد پر برکت جوانان غیوری همچو شهید علم الهدی...
و ویترین کوچکی که کار یک موزه ی بزرگ جنگی را می کرد.
ویترینی از کلاه های نظامی سوراخ شده که نتوانسته بود
سرهای نازنینش را محافظت کند.
لباسهای عزیزانمان که به خون پاکشان آغشته بود.
وچیزهای دیگری که عظمت این پیکارمعنوی را به نمایش گداشته
بود و فریاد می کرد که اینجا قبله گاه عشق است تا قتلگاه !!
. . . . . .
آنها ، که آسمانی شدند
و معشوق را یافتند
و بارگاهش را جایگاه خود کردند.
و ما ....
که ماندیم و زمینی شدیم و رنج بودن را به دوش کشیدیم....
"شهره"







